سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
با کسى که روزى روى بدو آورده شریک شوید که او توانگرى را سزاوارتر است و روى آوردن بخت بر وى شایسته‏تر . [نهج البلاغه]
این نجوای شبانه من است
 
کجا دنبال مفهوم برای درد میگردی

یا رئوف


گاهی کنایه ها اینقدر در روحت نفوذ میکنند که دلت میخواد همشو گوله گوله از چشمات بریزی بیرون.....

وانگشتتو تو حلقت فرو ببری شاید بتونی بالا بیاریشون....

 به چ ش م ا ن م  نگاه کن

 

 گاهی سکوت معنای نجابت نمیدهد!

 گاهی فریاد بی حیایی نیست!

گاهی نگاهی به عمق چ ش م ا ن م بنداز ... مفهوم درد را خواهی دید...

اصلا مفهوم درد رو میفهمی!

کجا دنبال مفهومی برای درد میگردی؟

به چ ش م ا ن م نگاهی کن ......!!!

 روحم مچاله است ........

 


نوشته شده توسط رز 90/3/25:: 12:58 صبح     |     () نظر
 
امروز خیلی خوش گذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذشت.....

یا لطیف

امروز به ریحون گفتم پایه ای بعد اداره بریم پارک..

گفت بریم آخه یکاری در خصوص امر خیر پوزخندداشتیم گفتیم بریم حرف بزنیم واینا

خیلی خندیدیم جاتون خالی دونفری واقعا بهمون خش گذشت.....

به کمک الله در لحظات غم هم سعی میکنیم خوش بگذره...

امروز هوای کودکی دور سرم رژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژه میرفت

رفتیم نشستیم تو چمن دو تایی فقط میخندیدیم ...

بعد تو مسیر با صحنه های  سانسور نشده مواجه میشدیم گیج شدم

هوای کودکی رو یادتونه  ..یهو تو چشمام برق شیطنت به ریحون گفتم بریم زمین بازی بچه هااونم پایه ...

سوار تاب شدیم اووووووووووووووووووووه خیلی خوش گذشت  ..

اینم اثرش خیلی خندهدار

بعد با یه نینی خیلی خوشمزه دوست داشتنگپ زدیم میخواستم بشونمش رو پام تاب بخوریم گفت خودم بلدم تهندلم شکستا

منم گرفتم ولی نشون نمیدم پوزخند

داشتیم میرفتی یه درخت دیدم خیلی بانمک بود ولی بوی بادکنک میداد گریهآور

اینم حقیر

رفتم زیرش ریحون یه عکس یادگاری گرفت ..یاد اونایی افتادم میان تهران میرن کنار ازادی عکس میگیرن دی:

 

این عکس بزرگترین افتخار ریحون در کنار استاد سناییه  :))))))))))))خیلی خندهدار

 

خلاصه فارغ از هر گونه درگیری ذهنی یکساعتی خوش بودیم ....مثل کودکیامون

نکته اخلاقی داستان:

یه دوست خوب .یه پارک خوب.یه ماه خوب..=تخلیه انرژی وخستگیت ...انشالله همتون همشو با هم داشته باشید)تبسم

 


کلمات کلیدی: دلنوشته هام....

نوشته شده توسط رز 90/3/22:: 9:43 عصر     |     () نظر
 
گزارش اولین جلسه کلاس نقاشیم .....با دوتا وروجک بامزه

یا رئوف

همیشه دلم میخواست یه تجربه کلاس با گروه سنی  زیر 12 سال داشته باشم .....

شاید بیشترین نگرانی برای اموزش  تاثیر پذیری کودک از خود مربی باشه تا اموزش اونچه که براش اومدن...

باید مراقب همه حرف هام وحرکاتم باشم ....سعی کردم همون اول بهشون بفهمونم که با اسم خدا شروع کنید تا کمکتون کنه برای کار بهتر....

برای شروع  خواستم با وضو باشم ....معتقدم هر چیزی که نوری داره  اثر خودش رو میزاره مخصوصا اگه مخاطبت افراد لطیف ومعصومی چون کودک باشه....

دیدن چشم های نگران یه مادر که بیشتر از این که  توقع یاد دادن نقاشی رو ازم داشته باشه ...میخواد  روی خلقیاتش بچه هاش کار کنم.....

باید هم روانکاو باشم هم مربی نقاشیشون ..هر چند بی ربط هم نیست ..چون با هر خطی که میکشند یه دنیا برای حرف دارند

باید تمام حواسم به دختر کوچولویی باشه که تمام حواسش به گفتگوی بین من وداداششه ..... اون حسادتی که شنیده بودم رو کاملا درک کردم...

چقدر زندگی کردن با کودکان لذت بخشه حتی اگه فقط یه ساعت باشه ....وارد دنیایی میشم که همه زندگیم خلاصه شده در اون دوران.....

دوتا شاگرد خواهر وبرادر....برادر خلاق باهوش وتصویر گری ذهنی عجیب  وخواهر لطیف و بسیار حساس که تمام تلاشش اینه که بهتر عمل کنه....


تازه میفهمم که معلم چقدر وظیفش سنگینه  مخصوصا  که با روح و روان یه کودک در ارتباطه.....مادرشدن چقدر سخته خدا.....

همون اول که دختر رو دیدم :

من: وای چه دختر خوشگلیه .....

مادر: اره از داداشش خیلی خوشگلتره

من : نه هر دوشون خیلی خوشگلند هر کدوم یجور

دختر تمام مدت تو کلاس سرش توی  نقاشیش بود وقتی باهاش حرف میزدم سرشم بلند نمیکرد ...مگر وقتی تاکید میکردم....

پسر تمام مدت از علاقه هاش حرف میزد  واز چیز هایی که کشیده وداستانایی که ترسیم کرده....

دختر نگاه نمیکرد ولی حواسش به ما بود....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد کلاس :

گفتگوی من ومادر :

وهمچنان نگرانی مادر از  روحیات دخترش...

گویا کمی ارومتر شد .....

در نهایت گفت تاثیر پذیری این دوتااز شما الان خیلی زیاده (وظیفه سنگین)  ولی خوشحالم که در کنارشما هستن ...چهره ارومتون تاثیر زیادی روی این دوتا خواهد داشت ...

احساس من: با این که جلسه اول کوتاه بود  ولی خداروشکر حس کردم پسره خیلی تمایل نشون میده از شیوه کاریمون ...وتمایل داره به حرف زدن با هام  در مورد کارهاش.

دختره با این که بروز نمیداد ولی به محض این که وارد خونشون شد با صدای بلند گفت مامان  ببین نقاااااااااااااااااااااااااااشیمو دی: :)))

کاش میتونستم یک عالمه از بچه های سرزمینمون رو اموزش بدم  چون برام با ارزشند به خاطر ضمیر پاکی که دارند.....

خداروشکر میکنم به خاطر این نعمت....

ریز نوشت: چهرم خیلی هم اروم نیستا باور نکنید :)))   ــــــــــــــــــــ 

قبلا از مادرش شنیده بودم که اطرافیان خیلی میگن پسرتون خیلی خوشگله دخترت چرا اینقدر سیاهه  و......دختره اصلا هم زشت نبود(به مادرشم گفتم دختر زیباتر از پسره هست )  بنظرم بسیار نازه واقعا برای اطرافیانی که درک درستی از زیبایی ندارند متاسفم...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط رز 90/3/19:: 1:45 عصر     |     () نظر
 
دلم تنگه برای آغوشت ......

یا لطیف

دلم تنگه برای آغوشت ....

برای خونه باصفایی  که هر وقت میومدم همه خاطرات کودکیم رو لحظه لحظه ورق میزدم....

یادبازی لی لی  تو حیاط یا وسطی تو دالون کوچیک بیرون خونه .....

یاد اون موقعی که وقتی بابا بزرگ میومد دستاش پر بود از خوراکی ومنو صدا میزد....

یاد اون موقع ای که از صبح به انتظار ما لحظه شماری میکردی....با صدای زنگ در خونه  میومدی  استقبالمون...

دلم برای آغوشت تنگه....

 

وقتی با همه وجودم تو رو در اغوش میکشیدم ...

.گوشه ای از حیاط خونه مادری....(مادربزرگم)

دلم برای اون روزایی تنگه که شب تاسوعا یه زیر انداز کوچولو میدادی دستمون

میگفتی تا کسی نیومده برید جاتون رو بندازید کنار جوی آب خیابون  که  هیت ها رد میشند  ببینیدشون....

هیچ گاه یاد ندارم لبخندت رو محو کنی.....همیشه درب خونت باز بود همیشه .....روی خوش که میگند یعنی  چهره موجه تو......

همه از بودن در خونه تو لذت میبردند....

هیچ گاه لحظه جدایی یادم نمیره  ...حتی در لحظه مرگ هم لبخند بر لب بودی...حتی همون لحظه هم  ناراحت از زحمت دیگران ...

هیچ گاه یادم نمیره زنی رو که بعد مرگت  جلوی من رو گرفت گفت شما کی ایشون میشید....گفتم نوه....

گفت وقتی اومدم این شهر غریب غریب بودم ...تنها کسی که همیشه بهم سر میزد که تنها نمونم  مادر بزرگت بود....

بغضم ترکید! ....

وخیلی چیزهای دیگری که ....شاید بهتره بیان نشه....  گاهی دلم خیلی برای اغوشت تنگه...خیلی.....

دیگه نه خونه صفایی داره ...نه شهر....نه خاطره هام....که جز دلتنگی چیزی ندارند....


پی نوشت:با دیدن فید نسیم یاد مادر بزرگم افتادم  وقتی اینو مینوشتم از وسطای متن یادم اومد که سالگرد مادربزرگمه وناخود اگاه با هم تلاقی خورد.......


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط رز 90/3/14:: 4:23 عصر     |     () نظر
 
روح خسته ای غرق تاب وتب !!

 

یا رئوف

یا رئوف

یارئوف

گوله گوله اشک

یا رئوف

یا رئوف

یا رئوف

تکه تکه قلب

یا رئوف

یا رئوف

یا رئوف

ذره ذره تب

یا رئوف

یا رئوف

یا رئوف

تشنه تشنه لب

یا رئوف

یا رئوف

یا رئوف

روح خسته ای غرق تاب وتب

 

یا رئوف

یا رئوف

یا رئوف

داغ یک نگاه ، غرق در گناه

کی کنیم نگاه  حاجتم روا...

 

من شوم رها ..من رها رها

من رها رها

من رها رها

 

ریز نوشت: یا رئوف باز دلم شکست......تو کی کنیم نگاه :((

یه توضیح کوچیک: ذکر گفتین سر سجاده جوری که دلت بخواد از حلقت بزنه  بیرون......تب کنی...عرق کنی...دنیا  جای تحمل نیست:((


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط رز 90/3/7:: 8:5 عصر     |     () نظر
 
من به قلب شکسته کی قسم بخورم.....

یا لطیف

من به قلب شکسته کی قسم بخورم.....

زیباترین چشم چشمیه که به گناه باز نشده... ویه مرحله ازون پایینتر چشم توّابی که گریانه از گناه....

 به این قسم توجه نکنید..هذیون میگم....


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط رز 90/3/4:: 8:19 عصر     |     () نظر
درباره

این نجوای شبانه من است


رز
دعا کنید آدم بشم ووووعاقبت بخیر وبا عشق امام حسین از دنیا برم
صفحه‌های دیگر
لینک‌های روزانه
لیست یادداشت‌ها
پیوندها
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
سرچشمه همه خوبیهـا مهـدی (عج) است
عاشق آسمونی
آرشیوی متنوع از مسائل روزمره
وبلاگ گروهیِ تَیسیر
منطقه آزاد
نور
تاریخ مصرف یا بهتره بگم تاریخ بی مصرف
سیاه مشق های میم.صاد
شهید شلمچه
همای رحمت
ولایت دات کام
گلی از بهشت
مائــده الهی
کشکول
صاعقه
دید
ღஜღ
هدایت قرآنی
حقوق خانواده
بچه های خاکریز
یک نکته از هزاران
پاورقی
Sea of Love
کوه های استوار
زندگی کاروانی
...صدا کن مرا
شهد
حضور،آماده پاسخگوئی به سؤالات و شبهات شما
...افسانه نیست
پری دریایی
**قافله نت**
داستان نویس
داستان زندگی من
دکتر علی حاجی ستوده
کشکول
حاج آقا مسئلةٌ
راه را با این (ستاره ها) می توان پیدا کرد
شاخه نبات
عمارگراف
این راه بی نهایت
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
من و تو
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
روانشناسی _ مطالب جالب
*ای غایب از نظر به خدا می سپارمت*
عشق بی انتها
بانوی آفتاب
***خانوم کوچولو***
میخ در
عصر احتمال
من هیچم
حدائق ذات بهجة
منطقه آزاد چابهار
آینده ی سبز
فانوس
دستان خالی
یک نکته از هزاران
حسن تنهاترین سردار دنیاست
گمبرون
مشکوه(مهمترین اتفاقات زندگی شخصی من!)
خانه ای که دیوار ندارد
کلاغ سیاه
همه چیز درمورد صلوات
منتظران دل شکسته
هدی
ترامیخوانم
استاذنا
شهدا برای ما حمدی بخوانید
اتش ودوزخ
عدالتخواه
چراحجاب
منتظر
سرداب
قافله شهدا
عقل نوشته های یک دانشجو
نوشته های یک ناظم
خاک بهشت
سایت شخصی رهبر بختیاری
یادداشت های یک طلبه
سید
چشم خدا
دست هنری اصفهانی
سایت مشاوره رایگان علوم پرستاری
وعده حتمی خدا
خانم کوچک وپلیدیهای مادرشوهر من
تینا
کافه ترانزیــــــــت
فــردا
آرشیو یادداشت‌ها
آهنگ وبلاگ